بعد از 2 ماه طاقت فرسا تو پادگان دویدن پا کوبیدن فریاد کشیدن حالا اومدم مرخصی .وقتی زندگیت رو لحظه لحظه ازت بگیرن مثل قطره چکون قطره قطره بت بر گردونن معنی آزادیو می فهمی حسش می کنی، لذت می بری ، با همه وجود تو همین زمان خیلی چیزا معنیشو از دس میده و کم رنگ میشه . انگار یه خط مش تو این کشور محدودت کنن تا به کمش راضی شی . تو این مدت با 80 نفر زندگی کردم هر کدوم یه جور با مشکلات عجیب غریب .هیچ وقت غروب روز اول رو یادم نمیره تو چهره همه بغض و خستگی موج می زد اما کسی حرفی نمی زد همه رو تختاشون بودن از تو کیفشون خردنی در آورده بودن میخردن ، فکشون می چرخید اما فکرشون درگیر بود انگار همه با خودشون آیندرو میدیدن بعضی هم گذشته جلو چشاشون بود چرا اومدم ، کی می رم تموم شه این یه روز 59 روز دیگه میمونه . شب اول خواب می دیدم تموم شده اومدم خونه ولی صبح جهنم شروع شد شاید خیلی چیزا که بیرون مست و دیوونت می کرد اینجا فقط روحتو آزار میده مثل غروب خورشید که آروم آروم میرفت پشت کوه همراه خودش دلتو می کندو از اونجا با خودش میبرد بیرون پشت سیم خاردارو دیوار اونجا انگار دنیا فرق داشت .. شک نکن یه دنیای دیگس دنیای خود آدم .. وسطا هوا بهتر شده بود آدمو یاده شمال و خاطراتش مینداخت روحت پر میکشید و میرفت میشد صدای موجارو شنید خورشیدو انتهای روز رو دریا دید . خاطره هایی هم که داشتیم مربوط به بزن برقصای ته آسایشگاه میشد آخرشم بازداشتگاه بود :D . هر روز صبح می خوندیم ((کی میگه سربازی بده کی میگه اون بیگاریه )) در حالی که همه ته دلشون می گفتن ما . تا قبل این نمیدونسم سر کلاس درست شده واسه خواب با لالایی استاد ، هر چند یه بار مجبور شدم سیخ بشورم . حتی به نقاشی دفترمم گیر دادن از شانس خوبم ای روزگارررررررر . قدرتی که بند پ داشت فرمانده نداشت . اون آخریا مربی مون میگفت سر بازای بی انضباط .. چون انضباظم به بازی گرفته بودیم .خلاصه اینم گذشت قرار بریم یگان معلوم نیست کجا باشه خدا میدونه ..
برچسب:
نویسنده: بهار رادمنش