یه مدت دل دماغ اومدن نت نداشتم فردا شب شب یلداس به زور نگهم داشتن می خواسم برم مشهد مثلا .دکترم رفتم آخرش معلوم شد که زخم معدس باید بین غذا آب نخورم حالا مگه از گلوت پایین میره
. دوست دخترمم همون نتی دوباره برگشت کلی هم با هم دل قلوه رد کردیم اما جاش خالی زیاد :| .
دهن خودمو واسه این مدار سرویس کردم بد سنسورش سوخت رفتم میگردم پیدا نشد نصفه کاره موند اه .روزا خیلی سریع داره پیش میره مثل همون باد قرار سال دیگه هم سربازی بیشتر شه
هر چه زودتر باید برم از شرش خلاص شد 2 سال از بهترین سالای عمرتو می گیرن ازت اونم به هیچ پوچ اگه قصد آماده کردن افراد خوب همون سه ماه بسه باقیش که فقط کشتن وقت نمی خوان بیکار باشی :( خیلیدکارارو باید قبلش می کردم که نشد می ترسم بعدشم نشه این همه ماهی خلاف جریان آب شنا می کنن نمیدونم من چرا بر می گردم عقب با این که می خوام سعیمم کردم ...
از زندگیم عقبم مثل کسایی که تو مسابقه امیدی ندارن میگن بی خیال اونجوری وایستادم سر جام گذاشتم موجا ببرنم . دریغ از اینکه این جریان آب آدمو می برن توی دریا نه بالای رود شاید مثل همیشه منتظر دقیقه آخرم که یادم بیاد چی از دس دادم .
دیروز دختر همسایمونو دیدم همیشه وقتی هستم یه نگاه به من میندازه و به راهش ادامه میده
جوری به نظر میاد که منتظره البته از دید من منم تو خیالم کلی کارا کردم حرف زدم ولی تو واقعیت نشده برم جلو سلام کنم احوالشو بپرسم خلاصه همه دنیا برا رویاهام ساخته شدن .....
دارم می رم از اینجا مشهد آخرش تا کار کنم از این وضع در ام .. از اونجا مطلب می زارم
برچسب:
نویسنده: بهار رادمنش