خرید بک لینک

بعد از همه ی مشکلات و سربازی اومدم تهران که نیومده آبله مرغون گرفتم با داداشمو ، چشتون روز بد نبینه تقریا به قهقرا رفتم . مرگو جلو چشام دیدم وقتی مشخص شد آبله مرغون دارم تهران بودمو مجبور شدم برگردم سبزوار تو راه کلی از آبله ها ترکیدو منم تو تب میسوختم خلاصه افتضاحی بود که نگو. بعد از این واقعه جونم براتون بگه با داداشم که تهران بود یه خونه اجاره کردیم. منم افتادم دنبال پیدا کردن کار برنامه نویسی دوماه آزگار مشغول بودم هر جا میرفتنن میخواستن بم خبر بدن :D .برو خبرت میکنیم . دیدم فایده ای نداره بازار چیز دیگه ای میخواد که مجبور شدم سمته طراحی وب برم یکم یاد گرفتم. که یه شرکت درخواستمو قبول کردو رفتم برای کارآموزی که چون کارم خوب بود ماهه دوم کارمو شروع کردم .بعد از چند وقت با یه دختری آشنا شدم .دختر با اخلاق و مهربونی بود.از اون آدما که به خود شخص اهمیت میدن . و البت منم با قصد ازدواج آشنا نشده بودم .اما بعد 1 سال از رابطه ما گذشت مادرش فوت کرد .و منم حسابی حالم گرفته بود . تو محل کارم در گیر استرس و فشار کاریه شدید بودم. جوری بود که عضله هام میپرید دستم گز گز میکرد و منم که وسواسی از ترس اینکه ام اس گرفتم تو نت میگشتمو خلاصه مریضم شده بودم کلا حالم افتضاح بود.دکتر زیاد رفتمو فایده ای نداشت و تا ی دکتر خوب پیدا شد و با دوشتم با هم رفتی اونجا و من از مشکلات استرسا و مریضیم گفتم که دکتر مشکل منو وسواس فکری تشخیص دادی یه سری دارو داد بم . جاتون خالی با خوردن این قرصا انگار دیگه اون شخص قبل نبودم دیگه نمیترسیدم از فلان بیماری بمیرم یا کارم اشتباه یا زلزله نزاره بخوابم تازه طعم لذت بخش نرمال بودنو چشیدم . منی که تو ارتباط با افراد برا بار اول مشکل داشتمو نفسم بند میومد قلبم میترکید فشار خونم بالا بود حالا خیلی راحت بودم.با خودم میگفتم کاش اون موقعی که تو دانشگاه رفتم پیش روانپزشک کاش قرصا رو خورده بودم . بعضی وقتا یه چیزایی رو نمیشه بدون دارو درست کرد. شاید به خاطر ترسم از این بود که منو به عنوان یه شخصی که داروی اعصاب میخوره روانی صدا بزنن . تو جامعه ما زیاد این قضیه هنوز که هنوزه پذیرفته شده نیست. خلاصه بعد این قضایا انگار یه بار دیگه متولد شدمو دنیا جذاب تر شد واسم . البته امیدوارم اگه یه روزی بچه دار شم این ژنم بش به ارث نرسه یا شایدم اصلا نیازی نباشه ژن من منتقل بشه :D. حالا راحت تر میتونستم تصمیم بگیرم و در مورد آینده فکر کنم بدور از افکار منفی وسواس گونه . تو عید بود که تصمیم گرفتم با همین دختری که بودم ازدواج کنم اما. ....

برچسب: نویسنده: بهار رادمنش تاريخ: شنبه 13 ارديبهشت 1399 ساعت: 8:22

صفحه بندی