مبعد 6 ماه دستم به نوشتن باز شد بار پیش مرخصی اومدم لبتابم نبود . تا دوباره سه ماه بعد اومدمو اینبار با دست پر کلی نظر گذاشتن ملت همه تبادل لینکه خخخ آخرین مطلبم خوندم پر غلط بود اصلاح کردم. حتما میخواین بدونین کجا افتادم یه راست رفتم زابل لب مرز ،نرسیده جند نفرم کشته بودن از شانس بده من همون هفته اول یه گوشی از ارباب رجوعا گم کردم خخخ از بخت خوبم گوشیو دزدیدن در بدو ورود خلاصه طرف آدم خوبی بودو مارو بیخیال شد . جالب اینجا بود که جایی افتادم که زیدم خونش بود . حتی خودشم باور نمی کرد با لاخره دیدمش هه نمیدونم هدف خدا چی بود از این حرکت میگن گر ببندد دری وا کند در دیگری ، از اون به بعد چندین بار همو دیدیم خیلی چیزا گذشت بینمون بوسیدمشو خلاصه کلی شیطنت کردیم با هم که باعث شد خیلی بم وابسته شه با این که از اول با هم به توافق رسیده بودیم که ازدواجی در کار نیست اما انگار به ازدواج بام فکر میکرد دیگه نمیشد ادامه بدیم اون پیشنهاد داد جدا بشیم برام سخت بود قبول کردم اما یه هفته بعد دوباره بم زنگید میگفت نمی تونه تموم کنه منم هم خوشحال بودم هم ناراحت فلا هسیم تا ببینیم خدا چی میخواد . الان که دارم اینارو مینویسم تو خدمتمو ساعت دو پستم نگهبانی جاتون خالی هوام که داغ .
قبل سربازی واسه معافی رفتم دکتر گفت ضعف عضلانی داری خلاصه پیگیر نبودم تا یه مطلب خوندم در مورد ضعف عضلانی که به بدترین شکل عضلات آدم نابود میشه میمیره آدم مام که جوگیر وزنم کم کردم شدید با خودم گفتم خدا رحمتم کنه خلاصه از ترس آزمایش دادم دکتر گفت نه این نیست فقط عضلاتت ضعیف هسش همین شد که دارم میرم باشگاه هویجورر شدم بروس علی ملخ :-) ریشامم در اومده مثل بنلادنیا شدم کی بشه تموم شه . جمعه هام مثل همیشه استخل میرم خیلی آرامش بخش مخصوصا وقتی خودتو رو آب ول میکنی چشاتو میبندی بدون هیچ حرکتی با موج بالا پاین میری حس عجیبیه هییی.
برچسب: یه نفس تازه,
نویسنده: بهار رادمنش